Tuesday, May 30, 2006

چه خواهی کرد خدایا , اگر من بمیرم ؟
من پیمانه ی تو هستم ( چه می شود اگر خرد و تکه تکه شوم ؟ )
من شراب تو هستم ( چه می شود اگر دگر گردم ؟ )
من جامه و خرقه ی تو هستم
بی من تو معنای خود را از دست می دهی
پس از من خانه ای نخواهی داشت تا در آن
کلمات , گرم و نزدیک خوش آمدت گویند .
صندل های مخملی که من هستم
از پاهای خسته ات فرو می افتد .
ردای بزرگ تو تنهایت می گذارد
و نگاهت که اینک با گونه ام
چونان بالشی به گرمی پذیرایش هستم
خواهد آمد , دیر زمانی مرا خواهد جست
و در غروب خواهد آرامید
بر دامان صخره های نا آشنا .

" راینر ماریا ریلکه "

Tuesday, April 04, 2006

. . .

He who has ears to hear, let him hear

. . .

He who has a mind to understand, let him understand

. . .

Those who seek Him will find Him

. . .

" The Gospel According to Mary Magdalene "

Wednesday, March 08, 2006

خدا
نه برای خورشید
و نه برای زمین ,
بلکه برای گل هایی که به سویمان می فرستد
چشم به راه پاسخ است .

" رابیندرانات تاگور "

Wednesday, February 22, 2006

پیش آمده تا به حال , که خسته شوید از سختی دیوارها , که نمی شود از میانشان رد شد , از پابرجایی اشیاء , که نمی شود با نگاه حرکتشان داد , و از سنگینی جسمتان , که نمی گذارد وقتی از وقت ها , همین که خواستید آرام و سبک از زمین بلند شوید ؟
پیش آمده تا به حال , که خاطره های بد , باز فلجتان کند ,حال زندگیتان , چیزی نباشد که می خواهید , و آینده های دور , زیر غبارهای تیره ی مسموم , هیچ دلخوشی برایتان فراهم نکند ؟
پیش آمده تا به حال , که نه بتوانید دشنام دهید , نه بخندید , و نه با چشم های بسته , روی برگ های نیلوفر آبی , آرام , فرا رسیدن لحظه های ناگزیر طوفان را , باد را , و باران را , به انتظار بنشینید ؟
می دانم که پیش آمده , ولی اگر می گویید نه . . .
بسیار خوب , حرفی نمی زنم .

Wednesday, February 15, 2006

چقدر خوب , که هنوز پنجره هست . برای وقتی که نمی خواهی چشم هایت را ببندی . تا نگاهت به چیزهایی آن طرف , میان سرما پناه ببرد . . . .
درخت های چرک رنگ کاج , آدمک های تبلیغاتی غمگین , مربع های کج و کوله ی سنگفرش , تابلوهای راهنمایی , کلاه های پشمی با رنگ های زننده , هرزگی دست ها و دهان ها , خیابان های شلوغ , کوچه های شلوغ , ذهن های شلوغ , و وعده های مدام پنجشنبه شب ها . . .

دلم رودخانه می خواهد . فرقی نمی کند سن یا زاینده رود . دوست ندارم این شهر را . کاری از دست کسی ساخته نیست ؟